محمد خزائلى
335
شرح بوستان ( فارسى )
اگر ناطقى ، طبل پرياوهاى * وگر خامشى ، نقش گرمابهاى تحملكنان را نخوانند مرد : * كه بيچاره از بيم ، سر بر نكرد وگر در سرش هول مردانگيست ، * گريزند ازو كاين چه ديوانگيست تعنت كنندش ، گر اندك خوريست : * كه مالش ، مگر روزى ديگريست ؟ وگر نغز و پاكيزه باشد خورش ، * شكم بنده خوانند و تنپرورش وگر بىتكلف زيد مالدار * كه زينت بر اهل تميز است عار زبان در نهندش به ايذا چو تيغ ، * كه بدبخت زر دارد از خود دريغ وگر كاخ و ايوان منقش كند ، * تن خويش را كسوتى خوش كند ، به جان آيد از دست طعنهزنان : * كه خود را بياراست همچون زنان اگر پارسايى سياحت نكرد ، * سفر كردگانش نخوانند مرد ! كه نارفته بيرون ز آغوش زن ، * كدامش هنر باشد و راى و فن ؟ جهانديده را هم بدرند پوست : * كه سرگشتهء بختبرگشته اوست گرش حظ از اقبال بودى و بهر ، * زمانه نراندى ز شهرش به شهر عزب ( 1 ) را نكوهش كند خردهبين * كه ميلرزد از خفت و خيزش زمين وگر زن كند ، گويد : از دست دل ، * به گردن درافتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشتروى * نه شاهد ز نامردم زشتگوى غلامى به مصر اندرم بنده بود ، * كه چشم از حيا در برافكنده بود كسى گفت ( 2 ) هيچ اين پسر عقل و هوش ، * ندارد ، به مالش به تعليم كوش شبى برزدم بانگ بر وى درشت ، * هم او گفت مسكين به جورش بكشت گرت بركند خشم روزى ز جاى ، * سراسيمه خوانندت و تيره راى وگر بردبارى كنى از كسى ، * بگويند : غيرت ندارى بسى سخى ( 3 ) را به اندرز گويند بس ، * كه فردا دو دستت بود پيش و پس . . . . . . . . . .